ایده زندگی خوب از مرگ آگاهی شروع و تا احساس خوشبختی ادامه میابد. همه انسان های می خواهند که به خوشبختی(eudaimonia) و سعادتمندی برسند. ولی خوشبختی هدفی نیست که مستقیماً بتوان آن را تعقیب کرد؛ خوشبختی احساسی است که به همان اندازه که انسان به زندگی خوب (good life) نزدیک میشود، در او پدید میآید. زندگی خوب، فرایند آگاهانه ساختن زندگی در هفت بُعد جاودانگی، زمان، شکوفایی، تعادل، تناسب، عقلانیت و لذت است؛ و خوشبختی، احساسی مدرج است که به نسبت تحقق این ابعاد در انسان پدید میآید.
خوبی چیست؟
اگر کسی مستقیماً دنبال خوشبختی برود، شاید هیچوقت آن را پیدا نکند. اما اگر زندگی خوبی بسازد، خوشبختی به عنوان پیامد آن ظاهر میشود. به عبارت دیگر زندگی خوب علت احساس خوشبختی است. و انسان به هر میزانی که از زندگی خوب برخوردار باشد به همان میزان هم از خوشبختی و سعادتمندی برخوردار است.
مشکل اصلی این است که ما نمی دانیم چه چیزهایی به خوبی نزدیکند که با انجام دادن آن زندگی خوبی بسازیم تا بتوانیم احساس خوشبختی کنیم. خوبی در واقع پاسخی است که انسان به محدودیت های وجودی خود یعنی مرگ و زمان می دهد.
خصلت اجتماعی خوشبختی
اخلاق نمایانگر جهت گیری های فردی و سیاست نماینده جهت گیری های اجتماعی ما به سوی نیکی هستند. در حد اخلاقی این نیکی به چشم ما خوشبختی (eudaimonia) است و در حد اجتماعی به دست آوردن خوشبختی در جامعه ای است که به بهترین شکل اداره شود. شاید به همین دلیل است که ارسطو کتاب سیاست خود را همچون دنباله آثارش درباره اخلاق نوشته است.
انسان به عنوان موجود اجتماعی همواره در صدد یافتن شیوه درست زندگی سیاسی و اجتماعی است. شیوه ای که با تصورات او از خوشبختی فردی نیز همخوان شود. در اخلاق نیکوماخوس ارسطو نیز فرض بر این است که انسان موجودی اجتماعی است و میان منافع فرد و جامعه هماهنگی وجود دارد. جستجوی نیکی و خوشبختی به صورت گریزناپذیری خصلت اجتماعی دارد.
ابعاد زندگی خوب
1- عقلانیت
اولین بعد زندگی انسانی که نقش کلیدی در رسیدن به زندگی خوب دارد، عقل است. تجلی عقلانیت انسانی در زبان است. در اینجا لازم است دو شناخت را از هم تفکیک کنیم.
1- شناخت غریزی (Pre-linguistic)
ادراک، شرطی شدن ، یادگیری رفتاری ، حافظه و هیجان
این نوع شناخت را حیوانات و نوزادان هم دارند.
2- شناخت عقلانی (Linguistic)
مفهومسازی، استدلال ، روایت، خودآگاهی، اندیشیدن درباره اندیشیدن، اندیشیدن درباره مرگ
سوال نقادانه
نوزاد قبل از زبان، مادرش را میشناسد، موسیقی بدون واژه معنا ایجاد میکند، نقاشی بدون کلام فهمیده میشود و حیوانات هم تا حدی جهان را میفهمند. پس چگونه شناخت فقط با زبان امکان پذیر است؟
در مورد نوزاد که مادرش را می شناسد یا حیوانات که تا حدی جهان را می فهمند ما کاملا با یک فهم غریزی مواجهیم نه فهم مبتنی بر عقلانیت. حیوانات صرفا واجد نقشه ژنتیکی مشخص با کارکردهای محدودند. واجد زبان نیستند. به همین خاطر هم ما ویژگی عاقل را برای هیچ حیوانی به کار نمی بریم. حیوانات یاد می گیرند ولی نمی توانند یادگیری را یاد بگیرند. حیوانات می میرند و می بینند که دیگر حیوانات می میرند ولی چون زبان ندارند نمی توانند به مرگ فکر کنند. به همین خاطر یک شیر یا پلنگ نمی تواند به شیر یا پلنگ بهتر یا بدتری تبدیل شود. هیچ حیوانی تاکنون نظام زبانی با قدرت انتزاع، روایت و انتقال میاننسلیِ فرهنگ، مانند زبان انسان، نداشته است.
در مورد نقاشی درست است که تجربه زیباشناختی می دهد اما برای اینکه تجربه زیباییشناختی وارد قلمرو فهم، قضاوت، انتقال و گفتوگو شود، ناگزیر باید در قالب مفاهیم زبانی صورتبندی شود.
اما شاید موسیقی بهترین مثال برای نقد این مدل فکری است. موسیقی بی کلام عمدتا تجربهای عاطفی و زیباشناختی ایجاد میکند؛ اما تبدیل این تجربه به فهم، تفسیر و معنای مشترک، نیازمند زبان است. اگر همان موسیقی بخواهد به مرحله فهم و ادراک برسد یا منِ مخاطب باید آن احساس یا لذت را به واژگانِ مشخصی متصل کنم و یا ترانه و شعر و کلام، رو ی موسیقی سوار شود تا نتیجۀ آن، فهم و ادراک انسانی شود.
عقل به مثابه زبان و زبان به مثابه ارتباط
انسان حیوان عاقل است از این جهت که واجد زبان است. زبان یک پدیده بین الاذهانی است. به عبارت دیگر به قول ویتکنشتاین ما چیزی به نام زبان خصوصی (private language) نداریم. هیچ زبانی در دنیا نیست که فقط یک نفر به آن زبان صحبت کند. بنابراین انسان به عنوان حیوان عاقل که در زبانش نمود پیدا می کند نیاز به ارتباط با دیگری برای ظهور و بروز عقلانیت خود دارد.
ما بدون زبان قادر به خودآگاهی و اندیشیدن درباره خود و سعادت و خوشبختی خویش نیستیم. از طرفی از آنجا که زبان در ارتباط با دیگران (communicate) معنا می یابد، انسان، سعادتمندی خویش را فقط در ارتباط با دیگری می تواند بیابد. شما می توانید از اموال، املاک و تفریحات خود لذت ببرید، ولی تنها در ارتباط با دیگری است که می توانید به خوشبختی و سعادتمندی دست یابید. ارتباط موثر با فرزندان، همسر، دوستان، همکاران و مشتریان، مهمترین بنیان زندگی خوب است.
در نتیجه کسانی که به خاطر، لذت، ثروت، جایگاه و مقام، ارتباط موثر خودشان را با دیگران از دست می دهند، از هر کس دیگری نسبت به زندگی خوب و احساس سعادتمندی فاصله دارند.
زیرمجموعه مهارت های ارتباط موثر انسانی پنج ارتباط کلامی ویژه وجود دارد که شامل گفتگو، سخنوری، مناظره، مذاکره و مباحثه است. از این بابت کسانی که مهارت و قدرت بیشتری در سخنوری و سایر مهارت های ارتباط کلامی دارند، نسبت به دیگران به زندگی خوب نزدیکترند.
سوال انتقادی:
آیا هر نوع ارتباطی می تواند منجر به خوشبختی و سعادتمندی شود؟
مشخصا پاسخ خیر است. خوشبختی، تجربه پایدارِ فهمیدن و فهمیده شدن در ارتباط با انسانهای دیگر است. خوشبختی، تجربه زیستن معنادار در شبکهای از روابط انسانی است.
ارتباط ماهیت زبانی دارد و در غایت خودش به دنبال فهمیدن و فهمیده شدن است. ارتباطی که به خاطر ضعف مهارت های زبانی در نهایت منجر به سوءتفاهم، کینه، بغض و دشمنی شود می تواند هر انسانی نابود کند. فراموش نکنید همانطور که سعادت انسان در گرو ارتباط موثر است، فلاکت و بدبختی و شقاوت انسانی هم در گرو ارتباط غیرموثر است.
2- شکوفایی
بعد از یادگیری مهارت های زبانی، دومین گام برای نزدیک شدن به زندگی خوب، شکوفایی است. شکوفایی پاسخی است که به محدودیت وجودی انسان که مرتبط با ناتوانی است داده می شود. اینکه ما بتوانیم استعدادهای بالقوه ای که داریم را بالفعل کنیم و به منصه ظهور و بروز برسانیم.
شکوفایی بخش مهمی از فلسفه آموزش و پرورش مدرن رئالیستی است. رئالیسم با اتکا به منشا ارسطویی خود حکم می کند که هدف نخستین آموزش و پرورش عبارت از هموار ساختن راهِ کشفِ دانش و انتقال و کاربرد آن است. چنین دانشی برای فعلیت بخشیدن استعداد های عقلانی بالقوه انسان ضروری است. چنین معرفتی موثق ترین راهنمای ما در خصوص اداره جمیع ابعاد زندگانی اعم از شخصی، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، اخلاقی و زیبایی شناختی است. مسیری که در نهایت انسان را به سعادتمندی می رساند.
شکوفایی برابر با خوشبختی نیست. بلکه شکوفایی به انسان امکان می دهد که بتواند خلاقیت پیدا کند، خلق کند، پرورش دهد، ارتباط برقرار کند، اثر بگذارد و جاودانه شود.
زندگی خوب، فرایند پیوستۀ غلبه بر محدودیتهای وجودی انسان از طریق شکوفا کردن ظرفیتهای اوست؛ فرایندی که در نهایت به خلق معنا، ارتباط انسانی و بر جای گذاشتن اثری فراتر از عمر زیستی میانجامد. بنابراین هر انسان به هر میزانی که بتواند بالقوگی های و استعدادهای خود را شکوفا کند، به همان میزان به ایده زندگی خوب و در نهایت به حس خوشبختی نزدیکتر می شود.
3- تعادل
شناخت مرزهای تعادلی در زندگی برای رسیدن به زندگی خوب و حس خوشبختی ضروری است. در نگاه اول تعادل، ایده مرکزی نظریه اخلاقی ارسطو است. او تجلی عقلانیت را در نقطه تعادل می فهمد. عقلانیت یعنی دوری از افراط و تفریط و حرکت در نقطه میانه. تعادل یعنی هیچیک از ابعاد زندگی آنقدر بزرگ نشود که سایر ابعاد را نابود کند. کار بدون استراحت، عشق بدون عقل، ثروت بدون اخلاق، یا لذت بدون کنترل، همگی صورتهایی از افراط هستند. تعادل، هنر انتخاب نقطهای است که انسان بتواند بیشترین شکوفایی را تجربه کند.
استعاره بندباز
یک بندبازی که روی طناب راه می رود و تعادل خود را حفظ می کند را در نظر بگیرید. او از هر طرف امکان سقوط دارد. بندباز دائم در حال از دست دادن تعادل قبلی خود و به دست آوردن تعادل در یک وضعیت جدید است.
مرزهای تعادلی در زندگی همیشه در جاهایی حضور دارد که امکان سقوط وجود دارد. اگر امکان سقوط و شکست از بین برود نقطه تعادلی بی معنا می شود. بنابراین زندگی خوب و حس خوشبختی با این موضوع که من هیچ مشکل و غمی نداشته باشم سازگار نیست. چون وقتی شکست ممکن نباشد، فقر ممکن نباشد، بیماری ممکن نباشد، و به عبارت دیگر هیچ مشکلی وجود نداشته باشد، هیچ نقطه تعادلی هم معنا پیدا نمی کند. مشکلات و مصائب، زندگی را از نقطه تعادل قبلی خارج می کند و ما همیشه آماده هستیم که آنر ا به نقطه جدید تعادلی برسانیم.
نتیجه مهم
یکی از ویژگی های کسانی که به ایده زندگی خوب نزدیکند این است که همواره در طول زندگی آماده شنیدن خبرهای بد و به هم خوردن تعادل قبلی کار، زندگی و ارتباطشان هستند. چون نیک می دانند که توانایی برقرار کردن مجدد تعادل است که ایده زندگی خوب را ممکن می کند.
برخلاف بسیاری از کتاب های موفقیت که به دنبال زندگی بدون استرس، بدون رنج، بدون درد و بدون تعارض هستند، تعادل فقط در جهانی امکان پذیر است که در آن خطر از بین رفتن تعادل وجود دارد.
زندگی خوب، حذف درد و رنج نیست، بلکه توانایی یافتن تعادلهای تازه در مواجهه با رنجهای اجتنابناپذیر است.
مرگ، زمان را محدود میکند. زمان، مشکلات را اجتنابناپذیر میکند. مشکلات، تعادل را برهم میزنند. انسان، تعادل جدیدی پیدا میکند. این یعنی: زندگی خوب، یک حرکت دائمی است، نه یک مقصد.
4- تناسب
اگر تعادل به «مقدار» مربوط باشد، تناسب به «نسبت» مربوط است.
تناسب، ریشه در مفهوم زیبایی دارد.
در تعریف افلاطونی، زیبایی زمانی پدیدار میشود که اجزای یک کل، در نسبتی هماهنگ با یکدیگر قرار بگیرند.
یک سخنرانی زیبا، یک ساختمان زیبا، یک شخصیت زیبا یا حتی یک زندگی زیبا، همگی حاصل هارمونی میان اجزای خود هستند.
از همین رو، فن بیان برای من صرفاً درست سخن گفتن نیست؛ فن زیبا سخن گفتن است.
کسی که میتواند اندیشه، احساس، واژگان، صدا و زبان بدن خود را در تناسبی هماهنگ قرار دهد، نهتنها سخنور بهتری است، بلکه به زندگی زیباتری نیز نزدیکتر میشود.
5- ابدیت (جاودانگی)
زندگی با مرگ آغاز می شود. بدون مرگ، زندگی هم معنا ندارد. در ساحت بی زمانی و ابدیت، زندگی می معناست. مرگ باعث محدودیت زمان می شود. به همین خاطر است که زمان، کمیابترین و غیرقابلتجدیدترین سرمایه انسان است.
انسان تنها موجودی است که می میرد و می داند که می میرد. به عبارت دیگر انسان موجود مرگ آگاه و مرگ اندیش است. در نتیجه می فهمد که محدودیت زمان دارد. این محدودیت باعث ایجاد کمال گرایی در انسان می شود. انسان می خواهد در این زمان محدود به بهترین خودش تبدیل شود. پاسخی که انسان می تواند به این محدودیت بدهد در سه جهت است.
الف- ابدیت (جاودانگی)
ب- ذخیره زمان
ج- دین و عرفان
نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است.
الف- ابدیت (جاودانگی)
انجام هر کاری که به انسان حس ابدی و جاودانگی بدهد او را یک قدم به زندگی خوب نزدیک می کند. به بیان ساده تر هر کاری که ماندگاری اثر و تاثیر آن بیشتر از مرگ من باشد، این حس را ایجاد می کند.
روش های ایجاد حس ابدیت
تداوم زیستی: فرزندآوری و ادامه یافتن زندگی در نسل بعد.
خلق: آفرینش یک اثر، یک کتاب، یک شرکت، یک سازمان، یک خانه یا هر چیزی که پس از مرگ خالقش نیز باقی بماند.
پرورش: ساختن انسان. آموزش، تربیت، درمان، هدایت و رشد دادن دیگران؛ زیرا ماندگارترین اثر انسان، انسان دیگری است که به رشد او کمک کرده است.
هر یک از این راهها، تلاشی برای عبور از محدودیت زمان و پاسخ دادن به اضطراب مرگ است.
ب- ذخیره زمان
دومین پاسخ به مرگ و محدودیت زمان، مدیریت و ذخیره زمان است. هر فعالیتی که در نهایت باعث ذخیره زمان شود، انسان را یک قدم به زندگی خوب نزدیک می کند. هدف از ذخیره زمان، مدیریت زمان در راستای دانایی، شکوفایی، تعادل، تناسب، خلق، راز و نیاز و اتصال به ابدیت است.
زمان، تنها سرمایهای است که با خرج کردن آن، زندگی ساخته میشود. بنابراین ارزش هر ابزار، مهارت یا فناوری به میزان زمانی است که برای انسان آزاد میکند و امکان شکوفایی او را افزایش میدهد.
میزان و ملاک سنجش کار و فعالیت انسانی
تمامی فعالیت های انسانی در نسبت آن با زمان سنجیده می شود. زمانی که خرج می شود و زمانی که می تواند ذخیره کند. اگر خرجش از دخلش بیشتر است، آن کار را رها کنید. بیشتر از آنکه کیفیت انجام کار مهم باشد، مهم این است که آن کار در چه زمانی انجام می شود.
روش های ذخیره زمان
1- تخصص:
تخصص یعنی توانایی فشردهسازی زمان. مثلاً یک نجار حرفهای، کاری را در دو ساعت انجام میدهد که فرد عادی در دو روز انجام میدهد. در واقع او زمان را متراکم کرده است.
اگر مرگ، زمان را ارزشمند میکند، تخصص ارزش زمان را حفظ میکند.
تخصص یعنی توانایی انجام دادن کاری با کمترین اتلاف زمان.
تمام تمدن مدرن، بر تقسیم کار، تخصص و فناوری بنا شده است.
هر متخصص، بخشی از زمان دیگران را ذخیره میکند.
پزشک، مهندس، معلم، برنامهنویس و حتی هوش مصنوعی، زمانی ارزشمند هستند که بتوانند زمان بیشتری برای انسان آزاد کنند.
زمان آزاد، امکان خلق ارزش بیشتر را فراهم میکند و خلق ارزش، ثروت تولید میکند.
2- ثروت:
به طور معمول می گویند ثروت، رفاه می آورد. اما کارکرد اصلی ثروت، ذخیره زمان است. البته بیشتر مردم با ثروت صرفا زمان خود را هدر می دهند. اگر راننده، پرستار، وکیل، خدمتکار، خانه نزدیک محل کار و … داشته باشی می توانی زمان ذخیره کنی.
3- اقتصاد:
ارزش اقتصادی هر کالا یا خدمت، متناسب با میزان زمانی است که برای دیگران ذخیره میکند. به این مثالها نگاه کن: آسانسور ، ایمیل، ماشین لباسشویی، جاروبرقی، GPS ، ChatGPT، چرا مردم حاضرند برای اینها پول بدهند؟ چون زمان میخرند.
4- تکنولوژی:
تکنولوژی، انباشت تخصص نسلهای گذشته برای ذخیره زمان نسل حاضر است. چرخ، ماشین، اینترنت و هوش مصنوعی همه دارند یک کار میکنند. زمان ذخیره میکنند.
ج- دین و عرفان
فلسفه دین و عرفان، پاسخی است به مرگ و محدودیت زمان. بر خلاف روش های ذخیره زمان و جاودانگی به معنایی که گفته شد، دین و عرفان روش حرکت، اتصال و فنای در ابدیت حقیقی است. شاید به همین خاطر هم باشد که هنوز سبک زندگی دینداری و عرفانی از شادترین و سعادتمندترین سبک های زندگی حاضر است.
6- لذت
لذت (Pleasure) و شادی یا بهزیستی (Happiness / Well-being) یک چیز نیستند. لذت، فراموشی زمان است. در عین اینکه زندگی خوب کاملا متمرکز بر امر زمان به مثابه هستی انسانی است، ولی به نظر می رسد برای لحظاتی نیز انسان نیاز به فراموشی زمان دارد. چون تمرکز بر زمان باعث اضطراب می شود و فراموشی آن برای لحظات کوتاهی می تواند باعث تجدید انرژی برای ادامه زندگی شود. هر فعالیتی که می تواند برای زمان کوتاهی باعث فراموشی زمان و مرگ شود، تجربه لذت را در انسان ایجاد می کند.
منابع لذت بخش و تجربه لذت
منابع لذتبخش (ثروت، غذا، سفر، امکانات، تکنولوژی، زمان آزاد و…) تا حد زیادی ابژکتیو هستند؛ یعنی در جهان بیرونی وجود دارند و قابل مشاهدهاند. اما خود تجربه لذت یک حالت ذهنی است. دو نفر ممکن است یک غذای یکسان بخورند و میزان لذت متفاوتی تجربه کنند. بنابراین در فلسفه ذهن، معمولاً خودِ لذت را یک تجربه آگاهانه و در نتیجه پدیدهای ذهنی میدانند. به بیان دیگر منابع لذت عمدتاً ابژکتیو هستند، اما تجربه لذت سابژکتیو است.
نسبت لذت و شادی (خوشبختی)
لذت در اندازه های مینیمایز با شادی رابطه مستقیم و در اندازه ماکزیمایز با شادی نسبت معکوس دارد. اندازه کم غذا باعث لذت و در نتیجه حس شادی می شود. ولی پرخوری نه تنها باعث شادی نمی شود که چاقی بیش از اندازه که ناشی از ماکسیمایز شدن لذت خوردن در انسان است در نهایت مایه ناامیدی و افسردگی است.
نماد لذتمندی دنیای مدرن
ثروت مهمترین نماد لذت مندی دنیای مدرن است. بن مایه دنیای مدرن بر پایه ثروت بیشتر، لذت بیشتر بنا نهاده شده است. انسان مدرن گمان می کند، اگر ثروت بیشتر داشته باشد می تواند لذت بیشتری را تجربه کند و در نهایت خوشبخت و سعادتمند شود. اما مشکل این جاست که ثروتی که به صورت حداکثری در خدمت لذتمندی در می آید باعث از دست دادن زمان به عنوان ارزشمندترین سرمایه تجدیدناپذیر انسانی می شود. این امر بیشتر از آنه باعث سعادتمندی شود اسباب فلاکت مندی را فراهم می کند.
0 دیدگاهها